علیرضا فانی هنرمندی است که پیداست آثارش را با وسواس میچیند تا وهمی دقیق بیافریند. زیباییشناسیِ عکسهای مد در ترکیب با دقتی که مناسب عکسبرداری از منظره است؛ عکسهایی از زنان زیبایی که به حضور دوربین و محیط بدوی اطرافشان بیاعتنایند. زنانی که همان اندازه مدل هستند که استخوانها یا ماهیهای عکسهای فانی. آنجایند تا از زندگی انسانهایی بگویند که زندگیشان، مانند ماهیهایی خارج از آب، بیارتباط با محیط اما تحتتأثیر آن گذشته است. مردمی که زندگی متفاوتی را در زیر بالاپوشی نازک حمل کرده و حفاظت کردهاند، هرچند در سکوت. عکسها ساکت میمانند، صرفاً رنج را ارائه میکنند.
عکسهای ۸۸ اما از یک نظر متفاوتاند. مردانی که وارد عکسها شدهاند همراه زنان مصممانه به دوربین چشم میدوزند. سکوت را و رنج را به روشنی میشکافند، همچنان که این رنج آنان را شکافته است. شیارهایی که تا عمیق میروند و دو سرشان به هم نخواهد رسید. علیرضا فانی شوک بصری کارهایش را از حیطهی گرافیک به عکاسی آورده است اما بیان صریح و کدگذاریشدهی گرافیک را به کناری نهاده تا به عمق برود و نتیجه آثاری است که در منتهای صراحت خاموشاند و در منتهای دقت، وهمآلود. فانی مسیر عکسِ سوررئالیسم را در پناه بردن از جهان واقعی به جهان وهم میپیماید و وهمی را ثبت میکند که سالها همچون وزنهای حقیقی بر ما سنگینی کرده است.
همین آنیتِ رساناییکارهای علیرضا فانی آنها را تکاندهنده میسازد؛ اینکه چه خوب، حتا برای چند لحظهی کوتاه هم که شده، درمانِ بصریِ حناقِ جمعی را فراچنگ میآورند. این آثار، ترجمههایی پروسواساند، نه از معضلی مشخص، که از رنجی گروه که انعکاس درستی پیدا نکرده. آنها فراوردههای هنری اجتماعی نیستند، هنری که به وضعیتی معین میپردازد بلکه نشانگان بیماری جمعی یک ملتاند؛ مرضی که آنتونن آرتو آن را چنین وصف میکند: «بیان و حافظه را از فرد میگیرد و اندیشه را ریشهکن میکند. ]...[ تمامی مشکل همینجاست؛ اینکه فرد واقعیت تجزیهناپذیر و شفافیتِ فیزیکیِ احساسات را در خود داشته باشد، آنقدر داشته باشد که بیان ناکردناش غیرممکن باشد، گنجینهی عظیمی از لغات در اختیار داشته باشد، تمامی ظرافتهای زبانیِ لازم برای به رقص و بازی درآمدن را؛ و درست در لحظهای که روحاش دارد گنجاش و کشفوشهودهایش را مرتب میکند، درست در لحظهای ناخودآگاه که چیزی در حال پدیدار شدن است، ارادهای برتر و پلید مثل زهر به روح حملهور میشود، به لغات و تصاویر، به کل احساس، و مرا نفسزنان در آستانهی درگاه زندگی برجای میگذارد.»
این بیماری، باعث درد نمیشود، خودِ درد است و بیشتر. تحمل درد است در درازمدت، در زمانی به بلندای تاریخ، دردی است که جذب روح میشود، جذب حافظهی جمعی یک ملت، و ریشه میدواند. عکسهای فانی گزارش یا سندی از رنج دیگران نیستند، بلکه تفحصی است در ژرفای رنج همگانی یک مردم؛ آنچه به نمایش درمیآید ماهیت ناگذرای رنج است، انتقالناپذیر بودناش و سنگدلانه بودن هرگونه گزارشگری بیطرفانه از آن.
آثار علیرضا فانی هرچه باشند اگزوتیک نیستند. در واقع، نشانههای ایرانی در آنها به چشم نمیخورد. آثارش گویای چیزی است که منتظر گفته شدن است، نه چیزی که دیگران منتظر شنیدناش باشند. شخصیتهای او در زمان گیر نکردهاند و لنگلنگان پشت سر جهان پیروزمند معاصر نمیآیند، اتفاقاً بسیار معاصرند. آنها «دیگریِ دسترسناپذیر» نیستند، فقط رنجشان سنگین است. در واقع، رنج دردسترسترین چیز است، نزدیکترین است به کسی که تجربهاش میکند. آثار فانی در مرز امر بیانپذیر پدید آمدهاند و همچون بسیاری از نمونههای موفق هنر معاصر ایران، پاسخی از روی اعتمادبهنفس به کسی هستند که گردهی زبان را شیار کرده است.
عجیب نیست که رسانهی عکاسی به کار گرفته شده، عکس است که میتواند لحظهی رنج را متوقف و همیشگی کند، امر خیالی را به دقت ثبت کند و حالوهوای آرام و بیرحم آثار هم از همینجا آب میخورد. به همین ترتیب است که آثار با همهی خیالی بودنشان از فانتزی دور میشوند: درحالی فضای سوررئال را به کار میگیرند که ضرورت اجتماعی و ارتباط خود را با هستهی مرکزی وضعیت حفظ کردهاند. امر فراواقعی در این آثار رابطهی خود را با واقعیت قطع نمیکند بلکه بیننده را «به جایی میبرد که هرگز نمیخواسته برود؛ حکم دری را دارد گشوده به واقعیت.»