حجمهای مهسا کریمیزاده تمثالهایی از جهان اند؛ جهان بزرگ و جهان کوچک. انگاره ی همسنگی شکلی کائنات با جهان های خُرد - میکروکاسموس - گرچه ظاهراً ایده ای معاصر به حساب می آید لیکن برای هموطنان هنرمند انگاره ای کهن است. حکمت کهن ایرانی جهان خُرد و جهان کلان را نمونه هایی همسان در اندازه های متفاوت می داند. چنین انگاشتی را می توان به واسطه ی ریشه شناسی نمونه ای از واژگان این حوزه بررسی کرد. گِ.ی+ت. ایک= گِیتیک که امروز در زبان فارسی با صورت تطور یافته ی «گیتی» روایی دارد اساساً به معنای «جان بزرگ» است. معنای این ترکیب اقلیمی می گشاید که در آن ما «جان کوچک» ایم و جهان «جان بزرگ».
اما پرسشی پیش می آید: اگر «جهان کِهتر» خود زیر مجموعه ای از «جهان مِهتر» باشد؛ چگونه هویتی مستقل یافته است؟ چنین نگره ای به زاویه ی دید تعریف ما از هر یک از جهان های یاد شده وابسته است. راوی، همواره جهان خود را مستقل و جهان های دیگر را «بیگانه» و یا حتی ناموجود می داند. برای ادراک چنین ارتباطی، پیرنگ داستان «هورتون صدای یک هو را می شنود» نوشته ی تئودور سوس جیسل را در ذهن مرور کنید. هورتون که یک فیل جنگلی است در لحظه ی شیرجه در آبگیر جنگل، از دل یک ذره ی خاک فریادی می شنود. این فریاد حلقه ی رابط هورتون با جهانی می شود که در دانه ی خاک قرار دارد. این جهان، همسنگ جهان آشنای هورتون لیکن با مقیاسی بسیار کوچک تر است.
فانتزی «هورتون صدای یک هو را می شنود» نمونه ای مثالی از الگوی جهان های تو در توست. «برخال» یا «خودهمانند»ی که با بزرگ نمایی هر جزء آن نسخه ای از شکل «کل» ظاهر می شود. حجم های مهسا کریمی زاده گرچه به ظاهر در سطح دیداری از ویژگی های هندسی یک «برخال» بی بهره اند لیکن در سطح سوبژکتیو ایده ی از جزء و کلِ همسان پیش می کشند. اما بگذارید احتمال «خودهمانند»ی دیداری این آثار را با نمونه ای تصویری بررسی کنیم. نمونه ی دیداری یاد شده بزرگ نمایی اپتیکی Poly-methyl methacrylate یا همان ورقه ی اکریلیک [ماده ی تشکیل دهنده ی آثار] تا حد 76x59µm2 است. آیا به نظر نمی رسد که بار دیگر ایده ای از «کل» اثر ظاهر شده است؟ می توان فرض کرد این احجام از سویی صورت بزرگ نمایی ساختمان مولکولی ماده ی تشکیل دهنده شان و از سوی دیگر مدل کوچک شده ی یک سحابی یا تاول های ستاره ای اند! منطق جهان های تو در تو به واسطه ی اختلافات عظیم در ابعاد از یک سو و ناهمسانی زمانی از سوی دیگر سبب شده است برقراری ارتباطی مستقیم میان جهان های موازی تو در تو دشوار و جابه جایی در آن ها نا ممکن شود.
برای درک آسان تر این الگو کافی است فاصله های میان ستاره ای را در نظر بیاورید؛ فاصله هایی که سبب شده اند امکان سفرهای میان ستاره ای به صفر میل کند و در سطحی کلان تر اساساً چشم انداز اپتیکی کائنات به جای موقعیت به روز اجرام کیهانی تصویری از گذشته های دور آن ها به نمایش بگذارد. تصویری که بخش بزرگی از آن امروز وجود خارجی ندارد! دیوار فرضی فضا - زمان با شرحی که رفت شباهت زیادی به ایده ی «حجاب زمان و مکان» در حکمت ایرانی دارد؛ حجابی که تنها پس از یکی شدن با جانِ جهان در هم می شکند. تکه های کنده شده از زمینه ی تخت و یا محدب هر یک از احجام، سایه ای از خود به جای می گذارد؛ سایه ای که نسبت به مولفه ی زمان و حرکت منبع تابش واکنش نشان داده و درکنش زیباشناختی اثر نقشی همسنگ ماده ی تشکیل دهنده ی حجم بازی می کند. اهمیت نور و سایه در ساختمان آثار کریمی زاده، این احجام را از ساحت نمونه [ماکت] خارج کرده و در مقام امری حقیقی می نشاند. حقیقتی که با منطق شکل دهنده ی خودِ حجم یعنی سپهر خُرد ماده و سپهر کلان کیهانی هم عرض می شود. نگر به منطق جهان های تو در تو، هر حرکتی – چه از درون به بیرون و چه بالعکس- به چرخه ای تکرار شونده بدل می شود.
مقیاس های عظیم کیهانیِ جهانی که ما می شناسیم می تواند به عنوان مقیاس های میکروسکپی ناظری دیگر به شمار آید. چنین منطقی نسبت جهان های تو در تو را با یکدیگر بدل به توالی ای بی انتها می سازد؛ فرمی که از چشم «منِ ناظر» معنای بی نهایت را تداعی می کند. چیزی شبیه به ناظری که بر نوار موبیوس راه می رود! اگر در حجم های یادشده هنرمند با فراهم آوردن آینه ای سوبژکتیو -یعنی منطق جهان های تو در تو که در ساخت مجسمه ها به کار رفته است- موقعیت «منِ ناظر» و تاثیر این نظاره بر شکل گیری ساختمان کیهانی را گوشزد می کند؛ در اثری دیگر این سازوکار را به شکلی عملی در برابر مخاطب به نمایش می گذارد.
مهسا کریمی زاده در چیدمان تعاملی «فضا-زمان» اسفنج سیاه رنگی کف گالری گسترده است که جای جای آن گوی های سنگین زردی قرار گرفته است؛ گوی هایی که اندکی در اسفنج سیاه فرو رفته و قابل جابه جایی اند. هنرمند در شرح کوتاهش بر پیش طرح این اثر چنین می نویسد: \"با وارد شدن به کار بیننده هم مثل یک ستاره فضا-زمان را تحت تاثیر قرار می دهد. می تواند وزن خودش را در کائنات احساس کند\". ترکیب فضا-زمان اساساً به عنوان پیوستاری در نظریه ی نسبیت خاص شناخته می شود اما هنرمند چنان که تا کنون بدان پرداخته ایم بیش از آن که معنای خاص فیزیکی چنین عبارتی را در نظر داشته باشد، تاویل «خویشتن شناسانه» ی آن را هدف قرار داده است. همانطور که در تعاریف نسبیت خاص پیوستار فضا-زمان تابعی متغیر و وابسته به «ناظر» فرض می شود، «خویشتن شناخت» ایرانی نیز جهان موجود را تابعی ثابت نمی انگارد. چرا که این چهارچوب به واسطه ی نقش «منِ ناظر» شکل می بندد.